Archive for November, 2009

Saturday, November 28th, 2009

عصر شنبه است و من کلی کیفورم که امروز تعطیله . قهوه رو گذاشتم تا درست شه و خودم تو حال و هوای کتاب دختر پرتقالی هستم . آشنا شدن با نوشته های یاستین گوردر از طریق این کتاب ، شروع خوبی می تونه باشه . چیزی که جالب بود برام ، اینه که سئوالی در اون پرسیده میشه که همیشه سئوال منم بوده … گاهی که دلم از هر چی که تو این دنیاست میگیره ،  با خودم میگم آیا اگه به این دنیا نمیومدم بهتر نبود ؟؟؟؟ اومدن به این دنیای پر از سختی ، و به زعم خودمون پر از بی عدالتی ، برای چی بود ؟ آیا اگه می موندیم در عدمی که مطمئنا زیباییهای خودشو داشت بهتر نبود ؟ هر چند گاهی که سرشار از زندگی می شم ، سرشار از عشق میشم ، سرشار از دیدن زیباییهای این دنیا میشم ، حس میکنم ارزش داره که در این دنیا زندگی کرد، تجربه کرد و دید . هر چند که میدونیم یه روزی ، یه جایی باید بذاریمو بریم . ولی هنوز این ترس در وجودم هست که ، موقع رفتن آیا خوشحال خواهم بود ؟؟؟

Saturday, November 21st, 2009

یکی از سخت ترین روزای زندگیمو پشت سر گذاشتم . ولی خب ، راضیم از نتیجه اش . به امید روزای گرم آینده ….

Sunday, November 15th, 2009

داشتم این مطلب زهرا رو می خوندم و شدیدا باهاش حس مشترک پیدا کردم . من از 18 سالگی به بعد اکثرا دور از خانواده ام بودم . دور بودن و مستقل زندگی کردن البته مزایای زیادی داره . اینکه می تونی تکیه گاه باشی واسه عزیزانت . می تونی آدمای دور و برت رو بیشتر بشناسی .  می تونی بهتر تصمیم گیری کنی و یه عالمه از این “می تونیها” .. ولی خب یه سری چیزا ازت گرفته میشه . شایدم خیلی چیزا . اینکه وقتی برمیگردی خونه ، چراغای خونه روشن باشه و کسانی که دوستت دارند منتظرت باشند تا تو بیای و دور هم یه چایی بخورید . اینکه وقتی غمگینی ، کسانی باشند که بیان بشینن کنارت بگن ، “دخترم ، خواهر جون ، زهرای من ، چی شده ؟ ” … هنوزم به دخترایی که با مادرشون میرن خرید ، از اونجوریا که دستشونو انداختن دور دست مادرشون و دارن با هم خوش خوشان راه میرن و حرف میزنند ، حسودیم میشه . گاهی فکر می کنم آیا همه این دور بودنا ارزششو داره . ارزش دور بودن از محبت خانوادگی ؟؟؟؟؟

Tuesday, November 10th, 2009

خودمم نمیدونم این خشم مهارنشدنی کجای وجودم بوده که سالها ازش بیخبر بودم . خشمی که خودم میدونم داره همه چیز رو ، نابود میکنه وقتی آزادش میذارم . یه حس بدی که با وجود اینکه می دونم باید خونسرد باشم ، ولی نمیذاره . شاید مشکلات سختی که پشت سر گذاشتم و همیشه سعی کردم تکیه گاه باشم ، اینا رو تلنبار کرده تو روحم و حالا که امکان حرف زدن هست ، میخوام خودمو خلاص کنم ازش . ولی … دارم نابود میکنم همه چیز رو …

Monday, November 2nd, 2009

خیلی بده که یه عالمه ناراحت باشی ولی نتونی به کسی بگی .به خاطر ملاحظه دیگران ، یا بخاطر اینکه نمی دونی عکس العمل بعدیشون چیه یا بخاطر اینکه شاید حرفاتو درک نکنند . اینکه همه بار غم رو،  تنهایی رو دوش بکشی ، سخته . وقتی این نارحتی تو رفتارات نمود پیدا کنه و عزیزترین فرد زندگیت فکر کنه تو با اونه که مشکل داری ، خیلی سخته . وقتی پشت تلفن ، بغض لعنتی نذاره درست حرف بزنی و بگی اینجوریا نیست ، خیلی سخته . و سخت تر از همه اینا وقتیه که نمی دونی چطوری باید راه حلی واسه مشکلت پیدا کنی …