Archive for October, 2009

Saturday, October 31st, 2009

دیروز یکی از خاطره انگیز ترین روزای زندگیم بود . دیدن بچه های دانشگاه بعد از سالها ، بهتر از اون چیزی بود که فکرشو می کردم . چیز بهترش این بود که هممون یه جورایی بزرگ شده بودیم و راحت تر می تونستیم با هم ارتباط برقرار کنیم . دیدن پسرهای همکلاسی که حالا دیگه مسئولیت زندگی دو نفره رو دوششون بود یا دخترایی که دیگه خانم شده بودند و آخر مراسم زود برگشتن که به مهمونیای خانواده شوهر برسن و مایی که هنوز علاف و فارغ از هر محدوده زمانی تا اول جاده چالوس رفتیم ، خیلی باحال بود … وای که چه حسی داشت دیدن دانشگاه بعد از این همه مدت که حالا الحمدا… بعد رفتن ما آباد شده بود … وقتی بچه ها رو دیدم دلم گرم شد . نمی دونم چرا ، ولی خیلی حس خوبی بود … و اینکه زمان واقعا زود میگذره …

Wednesday, October 28th, 2009

گاهی اتفاقایی ممکنه تو زندگی بیفته که  در اون لحظه نمیدونی بهترین تصمیم گیری چیه . البته آینده نگری خیلی خوبه ولی خب چیزی نیست که راحت بدست بیاد . الانا من ناراحتم بابت یه تصمیم عجولانه که در مورد یکی از همین اتفاقا گرفتم . تصمیمی که شاید می تونستم جور دیگه ای بگیرم که به کسی برنخوره ، کسی اذیت نشه . ولی خب ، کار انجام شده و الان ناراحتیش واسه من مونده … می دونم که بازم ممکنه این راهو پیش بگیرم ولی  امیدوارم حداقل تعدادش رو  کمتر کنم …

Monday, October 26th, 2009

این هفته قراره بعد از ده سال بچه های دانشگاه جمع بشن . یعنی این قرار رو ده سال پیش یکی از استادامون گذاشت . ما هم که همیشه پایه اینکارا بودیم . یادمه موقعی که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم ، همش فکر میکردم چطوری می تونم دوری از دوستامو تحمل کنم - این حس رو البته بعد از اتمام دبیرستان هم داشتم ، اون موقعها فکر می کردم شاید از این ناراحتی بمیرم !  - حالا که ده سال گذشته میبینم که اون شوری که فکر می کردم هممون واسه این موعد داریم رو در کسی نمی بینم . برام جای تعجبه . اینکه زمان چیکار می تونه بکنه با احساس آدمها …

- جدیدا توی اتوبان حکیم یه سری بیلبرد زدن  که در هر کدومش یه شاعر یا دانشمند ایرانی رو  معرفی کردن . به نظرم ایده جالبیه . لابد مسئولین هم متوجه مصادره شدن این افراد از طرف دیگر کشورها شدن ! میخوان مردم یادشون نره این آدمهای نخبه در ایران بودن …

Monday, October 12th, 2009

کنسرت فرزاد فرزین بد نبود ولی خب یه سری نا هماهنگیا داشت که شاید بابت تاخیر 5 ساله برگزاری اون در تهران بود . راستش من زیاد اهل کنسرتهای پاپ نیستم ولی واسه همراهی کردن رفتم و البته پشیمون هم نشدم چون یه سری ملودی که چندین بار شنیده بودم و همیشه فکر می کردم مال خواننده های ایرانی اون ور آبی هستش ، رو فهمیدم که ساخته آقای فرزین هست . و خب دیگه میشد اون قطعات رو همراهی کرد . مخصوصا آهنگ چتر شکسته که من کلی باهاش خاطره دارم . کنسرت تو سالن اجتماعات برج میلاد بود و نسبتا سالن شیک و مناسبی واسه برنامه بود .

پ . ن : من به مسئول آژانس : آقا یه ماشین می خواستم واسه مرکز همایشهای برج میلاد … آقاهه : برج میلاد ؟! کدوم برج میلاد !!!!!

Monday, October 5th, 2009

اون تبلیغ توی تلویزیون رو دید که یه پدری هی از پسرش می پرسه اون چیه ، پسره می گه گنجیشکه ، پدر دوباره می پرسه تا آخرش پسره عصبانی میشه . پدرش میره یه دفترچه خاطرات میاره که موقعی که پسرش کوچیک بوده نوشته و اینکه چطور پسرش 21 بار ازش می پرسه اون چیه و اون با مهربونی جوابشو می ده … آخرش پسره شرمنده میشه و دست پدرشو می بوسه … گریه ام گرفته بود وقتی اینو دیدم . همیشه فکر می کنم وقت هست که بیشتر به پدر و مادرم خوبی کنم و قدرشونو بدونم ولی ، روزگار می گذره و کاری نکردم هنوز

… - راجع به سمفونی 9 بتهوون و اثری که در روح انسان میگذاره شنیده بودم . امروز تونستم دانلودش کنم . این هم مطلب جالبی راجع به این سمفونی .