Saturday, October 31st, 2009
دیروز یکی از خاطره انگیز ترین روزای زندگیم بود . دیدن بچه های دانشگاه بعد از سالها ، بهتر از اون چیزی بود که فکرشو می کردم . چیز بهترش این بود که هممون یه جورایی بزرگ شده بودیم و راحت تر می تونستیم با هم ارتباط برقرار کنیم . دیدن پسرهای همکلاسی که حالا دیگه مسئولیت زندگی دو نفره رو دوششون بود یا دخترایی که دیگه خانم شده بودند و آخر مراسم زود برگشتن که به مهمونیای خانواده شوهر برسن و مایی که هنوز علاف و فارغ از هر محدوده زمانی تا اول جاده چالوس رفتیم ، خیلی باحال بود … وای که چه حسی داشت دیدن دانشگاه بعد از این همه مدت که حالا الحمدا… بعد رفتن ما آباد شده بود … وقتی بچه ها رو دیدم دلم گرم شد . نمی دونم چرا ، ولی خیلی حس خوبی بود … و اینکه زمان واقعا زود میگذره …