Archive for September, 2009

Tuesday, September 22nd, 2009

اول صبحی حالم به بدترین شکل گرفته شد . پرویز مشکاتیان عزیز هم رفت … نمی دونم چی بگم . اینکه دیگه نیست تا بازم آهنگهای فوق العاده اش رو بشنویم . عجیبه ، زندگی چیز عجیبیه …

Tuesday, September 15th, 2009

خب ، یه کاری رو داریم شروع میکنیم که نمی دونم می تونیم توش موفق باشیم یا نه … منو دوستم با هم … حس کردم واسه اینکه یه کم از این روزمرگی که بهش دچار شدم بیرون بیام ، عالیه . یادش به خیر دوره دانشجویی چقدر فعال بودم . با اینکه امکاناتم از الان خیلی کمتر بود ولی از هر فرصتی استفاده می کردم . ولی خب یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم رو هم اون موقع انجام دادم و اونم اینکه واسه ارشد نخوندم . با اینکه می تونستم از سهمیه شاگرد اولیم استفاده کنم ولی نمی دونم چرا اینکار و نکردم . البته من اون موقع نیاز شدید داشتم که برم سر کار و مستقل بشم ولی شاید می تونستم یه کاری کنم ، شایدم نه … خدا می دونه . الانم که با 9 ساعت کار در روز و 2 -3 ساعت رفت و آمد و خستگی بعد از اون ، عملا باز می مونم . هر چند به قول استاد : “اگر بخواهی ، می شود ” …

از طرف دیگه ، آدما با توجه به شرایط فعلیشون تصمیم گیری می کنن . یه موقع فکر می کردم که کار کردن تو این شرکت نرم افزاری- که همیشه آرزوشو داشتم - بالاترین خواسته ام هست ، ولی حالا فکر میکنم راههای دیگه ای هم بوده که آرزوشو داشتم … خلاصه ، همکارم حرف جالبی گفت : “وقتی امکانات نیست ، زمان باید خرج بشه ” … و اون زمان در مورد من خرج شده …

Tuesday, September 1st, 2009

اینروزا یاد انگورچینی شهریورماه  تو باغمون هستم . یادش بخیر … زیر آفتاب ، سبد به دست ،  انگورا رو از لا و لوی برگا پیدا میکردیم . اگه خوشه اش خیلی بزرگ بود بهم نشونش می دادیم که یعنی شکار خوبی کردم … وسطای روز که خسته می شدیم و آب خنک می چسبید ، یه سبد انگور یاقوتی برمی داشتیم و می رفتیم کنار چاه آبی که اونورتر باغ بود . می نشستیم کنار آبی که با فشار زیاد توی جوی میومد . پاهامونو می ذاشتیم تو آب و انگور می خوردیم … چه صفایی داشت و چقدر غر می زدیم بابت یکی دو روزی که میومدیم کمک … چقدر دلم میخواد امسال هم اونجا باشم … 

- دیشب رفتم جایی که واسه من یه تیکه بهشت بود  تو این دنیا. یه مغازه عتیقه فروشی تو هتل استقلال (هیلتون) .فروشنده ،کلکسیون با ارزشی از جواهرات ، ظرفای قدیمی و کنده کاری شده و تابلوهای نقاشی گرانبها داشت . پدر فروشنده -آقای مظفریان - جواهر ساز دربار پهلوی بوده و خودش کارای گرانبهایی ساخته بود .  مثل یه مجموعه لوازم التحریر که با فیروزه ساخته بود و به آیزونهاور داده . ظروفی که اونجا بود ، چند تاییش کار فابروژه ، صنعت کار معروف روسی بود که تخم مرغهای جواهرنشانی که به سفارش تزار می ساخته خیلی معروفه . چند تا مجسمه زیبا کار صنعت گران لندنی مربوط به قرن 18 که به سفارش ملکه ساخته شده بود و مجسمه هاس عاج نشان هند … بعلاوه تاج محل عاج نشان و تخته نرد دربار پهلوی رو که عاشقش شده بودی  …   عالی بودند ، عالی … دلم می خواست ساعتها اونجا می موندم …