Archive for July, 2009

Thursday, July 23rd, 2009

برای تو می نویسم … تویی که فکر نمیکردم انقدر دلتنگت بشم ، مدت زیادی نیست که شناختمت ، ولی همین مدت کم بهم ثابت کرد که تو تکرار نشدنی هستی … می خوام بگم همیشه جذبه فوق العاده ات باعث می شد دست و پامو گم کنم موقع دیدنت … تویی که وقتی کتاب شاملو رو دادم دستت ، انقدر با احساس خوندیش برام ، بخاطر تند خوندنش ازم ایراد میگرفتی …دفعه بعد یادته کلی دست نوشته های خودت رو آورده بودی ، شعرهایی که واسه عشق زندگیت نوشته بودی ؟  هر جا چیزی قدیمی می دیدم ، یا نه ، یه چیز ناب می دیدم ، فکر می کردم کاش بهت هدیه اش کنم … خوشحال بودم که تو این مورد ، مثل همیم … آخه منم همیشه دنبال نشانه هایی هستم که اثری از گذشته توش ببینم …  چقدر همه چیزو کامل می خواستی ، همین خصوصیتت اطرافیانتو دیوونه می کرد …یادته اولین بار تو ویلا ، اصرار داشتی که خودت غذا رو آماده کنی ؟ مثل یه فیلم جلو چشمامه … شاید 100 بار هممون دویدیم این ور و اونور و وسایل رو آوردیم کنار دستت گذاشتیم … دوغی رو که آماده کردیو یادته ؟ می گفتی رازی داره درست کردنش که هر کسی نمی دونه … چرا اصرار نکردم بهم بگیش ؟ …. یادش بخیر اون شبای سرد که لباسای بزرگ تو رو می پوشیدمو خوشحال بودم که دارم چیزی رو لمس می کنم که تو بهش علاقه داری … چقدر تحسین تو رو - هر چند کم ، آخه تو سخت تر از اونی بودی که بخوای احساساتو زیاد رو کنی - موقعی که تابلوی ونیز رو بهت هدیه کردم رو دوست داشتم … و چقدر بیشتر خوشحال شدم وقتی به عزیزترین گفتی تابلوی زهرا رو بیار خونه …  موقعی که قبل از اومدنت هممون می دویدیم که شمعها رو اینور و اونور روشن کنیم و اونوقت من با افتخار اون جا شمعی پیچ پیچی رو که از طرف من بهت داده شده بود رو روشن می کردم … شنیده بودم همیشه خیلی مراقبش بودی … و خوشحالم که آخرین هدیه زندگیت رو در این دنیا من بهت دادم … خوشحالم که اینکارو کردم … شب چهارشنیه سوری رو یادته ؟ کنار آلاچیق با اون همه مهمات و فشفشه ، مثل بچه های بازیگوش یکی یکی می دادیشون دست ما که هواشون کنیم … چه می دونستم که این آخرین باریه که  می بینمت … چه می دونستم که آخرین عکسی هست که باهات میندازم … چه می دونستم که فرصت نمیشه بهت بگم که چه احساسی بهت دارم …. نگفتم با وجود اوقات تلخیهایی که می کردم قبل از جمع شدن دور هم ، هیچوقت بهم بد نگذشت با تو …  میدونستم که اگه اون سفری که آرزوشو داشتی هممون رو ببری درست میشد ، خاطره انگیز میشد واسه هممون …  و حالا همه چیز تموم شده … همه چیز … و من خودم رو مقصر می دونم که از تو عصبانی بودم … متاسفم … خیلی متاسفم … 

Saturday, July 18th, 2009

تو این مملکت اصولا باید همه چیمون به هم بیاد . وقتی ماجرای سقوط هواپیمای توپولوف رو شنیدم ، نمی تونستم جلوی گریه ام رو بگیرم . چون یکی از دوستام پارسال برادرش رو تو سقوط هواپیمای تهران - بیشکک از دست داده و می بینم که گذر زمان هم داغشون رو کمتر نکرده . اون موقعست که وقتی مسئولین بی کفایت رو می بینم که میان تو تلویزیون و میگم فعلا نمی دونن چرا این اتفاق افتاده و با افتخار می گن ما از خانواده های قربانیان که در محل حادثه حاضر شدن پذیرایی می کنیم ، دلم می خواد همشونو خفه کنم . آخه خدایا پر رویی تا کجا ؟؟؟

- متاسفانه یا شایدم خوشبختانه هر روز داره نفرتم از چیزایی که همیشه برام خنثی بودن بیشتر میشه . یکیش همین صدا و سیمای مسخره است … خدایی خیلی رو می خواد راست راست بیای اخبارو اونطور که می خوای به مردم وانمود کنی . نمی دونم یعنی انقدر احمقند که نمی دونن نمی تونن تا ابد مردم رو گول بزنن ؟ کاش یه کم آزاده بودن ، کاش …. خلاصه اینکه تو این روزای گرم تابستون حالم از چیزایی که می بینم حسابی گرفته است … خیلی … مخصوصا که اسماعیل فصیح عزیز هم فوت کرد :(  چقدر من داستان جاوید رو دوست داشتم و چقدر باهاش اشک ریختم … روحش شاد …