Archive for March, 2009

Tuesday, March 31st, 2009

- فکر کن ، روز 11 فروردین چه برفی داره میاد … البته واقعا جای شکرگزاری داره   اگه این بارشها بتونه یه کم این زمین تشنه رو سیراب کنه …. دیروز برگشتم . خانواده ام خیلی اصرار داشتند که تا 13 بمونم ولی احساس می کردم که باید بیام تا یه کم به کارام برسم . از اون سالی که وارد دانشگاه شدم تا بحال ، دیگه نمیدونم به کجا تعلق دارم . خیلی سخته . گاهی با خودم میگم که من نخواهم گذاشت بچه ای که ممکنه در آینده داشته باشم از من دور بشه ولی بعدش می گم مگه میشه با سرنوشت مبارزه کرد ؟ مگه میشه جلوی آرزوها و تصمیمات کی رو گرفت ؟ مگه من راه خودم رو نرفتم ؟

 - از وقتی درباره دشت هویج شنیدم ، خیلی دوست دارم برم و اونجا رو ببینم . کاش این روزای تعطیل امکانش پیدا بشه .

Wednesday, March 18th, 2009

- امروز ساعت 4:30 بلیط دارم . فردا عیده … دارم به سالی که گذشت فکر می کنم و اینکه آیا هیچ پیشرفت اخلاقی تو این سال داشتم  یا نه . شاید یه کم - خیلی کم - صبورتر شدم ولی  همچنان احساس می کنم راه زیادی برای انسان واقعی بودن در پیش دارم ولی آیا این زمان محدود عمر این اجازه رو میده ؟ هر چند لابد اندازه خواهد بود چون خداوند حساب کتاباش ، به قول مریم ،  ناجور دقیقه ..

 خدای عزیزم ، نگهدارنده آسمانها و زمین ، لطفا هیچوقت بنده هاتو به حال خودشون وانگذار ، هر چند کسانی باشند مثل من ، توبه کننده و توبه شکن … و اینکه بهم بفهمون چرا به این دنیا اومدم … خدایا کمک کن همیشه یاد تو بهترین چیزی باشه که می تونم انتخاب کنم … بابت همه چیز ممنونم … 

پ . ن 1: دیشب بعد از مدتها یه چهارشنبه سوری درست حسابی داشتم . با کلی ترقه و فشفشه و مهماتی که اسمشونو نمی دونم و … البته با کلی خاطره

پ . ن 2. باور کن خیلی سخته وقتی می خوای با کسی مخالفت کنی اما عمیقا دوستش داری ..

Tuesday, March 10th, 2009

- خیلی خوشحالم که تعطیلات در راهه … خیلی خسته ام و شدیدا بهش نیاز دارم . دلم برای خونه تنگ شده . هوس غذاهای مامانمو کردم . این روزا خیلی درگیر هستم . واسه اینکه می خوام کم کاریهایی رو که قبلا واسه زندگیم داشتمو جبران کنم . وقتی می فهمیم که باید کارای زیادی رو انجام می دادیم که می بینیم سالها به سرعت یه چشم به هم زدن تموم می شن و اونوقت ما میمونیم و یه عالمه پشیمونی . فکر می کنم مدلش مثل همون پشیمونیایی هست که بعد از مرگ واسمون هست .

  - پ . ن : من نمی دونم چطور تا چند سال پیش ملت 2 نفری روی صندلی جلو کنار راننده ،  تو تاکسیا مینشستن ! بعدش کل کرایه رو  می دادن .