Tuesday, March 31st, 2009
- فکر کن ، روز 11 فروردین چه برفی داره میاد … البته واقعا جای شکرگزاری داره اگه این بارشها بتونه یه کم این زمین تشنه رو سیراب کنه …. دیروز برگشتم . خانواده ام خیلی اصرار داشتند که تا 13 بمونم ولی احساس می کردم که باید بیام تا یه کم به کارام برسم . از اون سالی که وارد دانشگاه شدم تا بحال ، دیگه نمیدونم به کجا تعلق دارم . خیلی سخته . گاهی با خودم میگم که من نخواهم گذاشت بچه ای که ممکنه در آینده داشته باشم از من دور بشه ولی بعدش می گم مگه میشه با سرنوشت مبارزه کرد ؟ مگه میشه جلوی آرزوها و تصمیمات کی رو گرفت ؟ مگه من راه خودم رو نرفتم ؟
- از وقتی درباره دشت هویج شنیدم ، خیلی دوست دارم برم و اونجا رو ببینم . کاش این روزای تعطیل امکانش پیدا بشه .