Saturday, December 27th, 2008
- وقتی پای یکی از مهمترین انتخابای زندگیت در میون باشه ، انقدر درگیر احساسهای مختلف و شاید متناقض می شی که آرزو می کنی کاش برگردی به سنی که مجبور نباشی هیچ انتخابی بکنی … چیزی که انتخابها رو پیچیده می کنه اینه که خیلی چیزها مطلقا سیاه یا سفید نیست . یه چیزی بین این دو تا هست . اینکه حد وسط رو چطور انتخاب کنی ، کار رو سخت میکنه .تو این جور موارد زیاد نمی شه روی حرفای دیگران حساب کرد چرا که احتمال خیلی کمی هست که شرایط اونا کاملا منطبق با شرایط تو باشه . تازه فهمیدم بلد نیستم درست حسابی توکل کنم به خدا ، بلد نیستم به خودم و برداشتهام اعتماد کامل داشته باشم و … شاید بلد نیستم راحت زندگی کنم . گاهی حسرت می خورم به اینکه بعضیا چقدر راحت و بدون پیچیدگی می تونن زندگی کنند و لذت ببرند از اوقاتشون .و البته می دونم که اگه پیچیدگیی باشه خودم ایجادش کردم …
- یاد روزایی بخیر که کنار هم اتاقی دانشگاهم خوش بودم ، چای خوردنا تو زمستون کنار بخاری برقی و اینکه تنها دغدغم درس بود و … ولی نه ، اون موقع هم مشکلاتی که مربوط به عزیزترینام بود ، وجود داشت …