Monday, August 25th, 2008
- هفته پیش بابا اومده بود پیشم … من هیچوقت با بابا نتونستم خیلی زیاد راحت باشم . نمی دونم چرا ، ولی این بار انگار داشتم دوستمو می دیدم ، انگار با دید کسی غیر از خودم بابا رو میدیدم . فکر نمی کردم انقدر با احساس باشه ، انقدر لطیف باشه و اینقدر خواستنی … وجودم پر از لذت بود و شادی و احساسای خوب … کاش می شد لحظات رو نگه داشت . شایدم ارزش لحظات به همین گذرا بودنش باشه …
- کتاب خاطره های پراکنده خانم گلی ترقی رو خوندم ، بخصوص داستانهای اولش محشر بود . همون ادبیاتی رو بکار برده بود که من خیلی علاقمندم . امیدوارم کتابای دیگه ایشون هم به این جذابی باشه …