Wednesday, May 21st, 2008
یادمه یه روز از یه دوست عزیز پرسیدم آیا از وضعیتت راضی هستی ؟ و اون گفت : انسان ، این موجود دو پا آیا هیچ وقت راضی میشه ؟ … الان من به این حرف رسیدم . اینکه یه روز در آرزوی داشتن چیزی هستی و وقتی که بهش می رسی ، یهو یادت می ره که آرزومندش بودی و باز یه چیز دیگه می خوای …
* مه جونم واسه تولدم یه کتاب بس نفیس و ارزشمند هدیه داده ، رباعیات خیام … مقدمه کتاب منو به یه عالم دیگه برد . و فکر کردم که جدا چقدر من و دنیام و احساسم کوچیکه و چقدر نیاز به بزرگ شدن داره … کاش می فهمیدم ، خیلی خیلی بیشتر از اونی که الان … خیام ، موقع مرگش این جمله رو می گه : خدایا ، من تو را به اندازه توانائیم شناختم ، معرفت من به تو تنها راه آمرزش منست بسوی تو …