Archive for March, 2008

Saturday, March 15th, 2008

- واقعا حالم از هر چی آدم ظاهر بینه به هم می خوره … کسائی که  هزار و یک جور ادعا دارند ولی به وقتش هیچی تو چنته ندارند … خالی خالی  … مثل یه طبل … مثل اینکه هنوز تا آدمیت راه زیادی پیش روست .. رسیدن به جائی که فقط با دیده دل با بقیه روبرو بشیم … جدا متاسفم … 

- جالبه ، یه موقع دلت از دیدن کسی چنان می تپه که می ترسی صداش رو بقیه بشنوند ولی چند سال بعد … هیچ اثری از اون تپیدن نیست … این یعنی بزرگ شدن ، بی احساس شدن ، یا اینکه اون موقعها زیادی بچه بودی … نمی دونم …

Tuesday, March 4th, 2008

این آسمون ابری ، این باد لطیف ، این بوی بهاری …. پر از نوستالژیکه واسه من  ، حسی که باعث می شه زندگی خیلی زیبا بنظر برسه ، حتی اگه اینطور نباشه … و هر روز آرزو می کنیم که شاید بتونیم بهتر باشیم ، بهتر فکر کنیم ، بهتر حرف بزنیم ، بهتر تلاش کنیم و … بهتر لبخند بزنیم …. حتی اگه نتونیم … فقط کاش می شد حرف و عملمون با هم یکی می شد …

- وقتی چیزای خوب و چیزای بدی رو که نمی تونم باهاش کنار بیام لیست می کنم ، و مثل یه فرمول ریاضی جلوش درصد تحملم رو می ذارم ، با لبخند  می گی زندگی که درصدی نیست ، تو دلم به این حرف اعتقاد دارم ، و می دونم من واسه فهمیدن زندگی هنوز خیلی بچه ام ، ولی واسه اینکه ضایع نشم می گم ، آخه نرم افزاریا اینجوری مسائلو می سنجند … خنده داره ، نه ؟ 

 - کتاب “زندگی در پیش رو ” نوشته رومن گاری ، جدا محشره …