Sunday, January 20th, 2008
- گاهی یادم میره که باید هوای کسانی که منو دوست دارند رو داشته باشم … یادم می ره که اونا هم از من توقع دارن باهاشون بیشتر مهربون باشم ، همونطوری که اونا با من هستن … و وقتی متوجه این موضوع میشم ، آیا چیزی غیر از پشیمونی می تونه نصیبم بشه ؟؟؟
- تو یه کتاب می خوندم که” آدمهائی که مصیبتی ندیدن خیلی راحتتر می تونن به آدمای مصیبت دیده مشاوره بدن ” ، خنده داره ، نه ؟ هرچند، اگه آدم تا یه حدی معقول باشه ، میفهمه که این جور مشاوره ها واقعا چقدر بی پایه و اساس و مسخره است … می خوام بگم ، کاش تا وقتی خودمون در یه موقعیت خاصی قرار نگرفتیم ، راجع به اون موضوع اظهار نظر نکنیم … کی می تونه بگه آیا می دونه رفتارش در کل زندگیش یه چیز قابل پیش بینیه ؟
- احساس می کنم خیلی منعطف تر از سابق شدم … حالا دیگه در مقابل خیلی چیزا و خیلی حرفا اگه بدونم با وجودم سازگار نیست ، در صدد توجیه بر نمیام … میسپرمش به فراموشی … مثل برگی که روی آب رهاش کنی …. باور کن آرامش زیادی بهت میده … وقت آدم مهمتر از تمام ایناست …