Archive for January, 2008

Sunday, January 20th, 2008

- گاهی یادم میره که باید هوای کسانی که منو دوست دارند رو داشته باشم … یادم می ره که اونا هم از من توقع دارن باهاشون بیشتر مهربون باشم ، همونطوری که اونا با من هستن … و وقتی متوجه این موضوع میشم ، آیا چیزی غیر از پشیمونی می تونه نصیبم بشه ؟؟؟

 - تو یه کتاب می خوندم که” آدمهائی که مصیبتی ندیدن خیلی راحتتر می تونن به آدمای مصیبت دیده مشاوره بدن ” ، خنده داره ، نه ؟ هرچند،  اگه آدم تا یه حدی معقول باشه ، میفهمه که این جور مشاوره ها واقعا چقدر بی پایه و اساس و مسخره است …  می خوام بگم ، کاش تا وقتی خودمون در یه موقعیت خاصی قرار نگرفتیم ، راجع به اون موضوع اظهار نظر نکنیم … کی می تونه بگه آیا می دونه رفتارش در کل زندگیش یه چیز قابل پیش بینیه ؟

- احساس می کنم خیلی منعطف تر از سابق شدم … حالا دیگه در مقابل خیلی چیزا و خیلی حرفا اگه بدونم با وجودم سازگار نیست ، در صدد توجیه بر نمیام … میسپرمش به فراموشی … مثل برگی که روی آب رهاش کنی …. باور کن آرامش زیادی بهت میده … وقت آدم مهمتر از تمام ایناست …

Saturday, January 5th, 2008

خب ، چند وقتی نبودم … علتش شاید  بیشتر شلوغی خودم و یه کم هم تنبلی بود …
- موقعی که من کلاس پنجم ابتدائی بودم ، توی کلاسمون یه بخاری نفتی داشتیم که واسه سرمای شهر ما ‘گرمای کمی داشت  .. این بخاری مرتب هم دود می کرد ، من تو حال و هوای بچگیم یه شعر واسه اون گفتم و برای معلممون که خیلی دوسش داشتم خوندم …
معلممون هم دست منو گرفت برد پیش مدیرمون و بهش گفت ، ببینید این بخاریه چه جوریه که این بچه رو به شعر آورده :)
خلاص اینکه تو این روزای سرد و برفی گاهی یاد اون شعره می افتم … اینجا می نویسمش … جالبه که بعد از اون موقع دیگه استعداد شعر گفتن من گم شد :(
بخاریه کلاس ما دود می کنه
سر و صورت همه رو سیاه می کنه
دوده های سیاه اون مانند پشه
از سر و صورت همه بالا می کشه
بخاریه ما ، همش مثل خاطره است
خاطره خوب ، خاطره بد ، در بخاریه ما نهفته است
… ضمنا این شعر رو باید وزین بخونید ;)

- کتاب جزیره سرگردانی نوشته سیمین دانشور هم کتاب جالبیه … من نوشته های خانم دانشور رو خیلی دوست دارم…