Archive for October, 2007

Tuesday, October 30th, 2007

می دونی بالاترین حد دوست داشتن از نظر من چیه ؟ اینکه همونطور که خودتو دوست داری و می خوای برای خوشامد دلت یه سری کارا انجام بدی ، واسه کسی هم مقابل توئه اینگونه باشی ….  خیلی لذت بخشه ، چون اونموقع بخشی از وجودتو کنار خودت و نزدیک خودت می
بینی …  و اما اگه کسی خودشو دوست نداشته باشه ، فکر نمی کنم بتونه کس دیگه ای رو هم دوست داشته باشه …

- دیشب این سریال “مدار صفر درجه ” ، حسابی اشک منو درآورد … گاهی فکر می کنم در طالع انسان رنج کشیدن چه جایگاهی داره و چرا باید اصلا وجود داشته باشه ؟  دوست قدیمی من مریم ، تفسیر جالبی از این موضوع داره که بعدا اینجا می نویسمش … دیروز با همکارم راجع به کتاب ” داستان جاوید ” حرف می زدیم و اینکه یه آدم تا کجا می تونه درد و رنج رو بدون اینکه گناهی کرده باشه بدوش بکشه …

- امشب مقارنه ماه و مریخه … وای که من چقدر این لحظات  رو دوست دارم … من عاشق آسمونم … هر جوری که باشه … آسمون پائیز که جای خودشو داره و طلوع آفتاب صبحش که منو می بره به ….

Sunday, October 28th, 2007

تا باور نداشته باشم و این باور در تمام لحظاتم وارد نشه ، نمی تونم انتظاری داشته باشم …

Monday, October 22nd, 2007

چقدر زمان زود می گذره … 8 سال از رفتن من به دانشگاه می گذره … 8 سال … اصلا باورم نمی شه … نمی دونم با گذشت این 8 سال چقدر رشد کردم ، چقدر بزرگ شدم … ولی می دونم که می تونست خیلی بهتر باشه ، البته من همیشه اینجوریم .. که فکر کنم می تونستم تو خیلی جاها بیشتر تلاش کنم ، از توانائیم و استعدادم بهتر استفاده کنم … شایدم اینجوری نباشه . به هر حال تقدیر این بوده که من این چیزا رو پشت سر بذارم … این موقعیتها رو ببینم ، با آدمهای زندگیم آشنا بشم … واسه خیلیا کم گذاشتم و به خیلیا هم بیشتر از اونی که باید اهمیت دادم . اینا همش تجربه اس … هر روز به خودم می گم باید آدم بهتری بشم ، ولی خیلی وقتا شب که می شه ، می بینم از دیروزم بهتر نبودم . فکر می کنم باید با بقیه بهتر رفتار کنم ، اعتماد کنم به کسانی که واقعا دوستم دارند ، ولی گاهی اوقات انقدر بچه گانه رفتار می کنم که حرص خودم هم درمیاد … همیشه فکر می کنم باید زمان واسه جبران همه این چیزا باشه … کاش بتونم در زمان حال درست رفتار کنم  …  نه دلخوش به زمانی  باشم که معلوم نیست چقدر خواهم داشت . .. خیلی سخته …

- فیلم  ” لاک پشت ها هم پرواز می کنند ” رو دیدم … عالی بود …

Tuesday, October 16th, 2007


آدم به تنهائی نمی تونه خوشبخت باشه … وقتی حلقه های ظریف محبت ، تو رو به کسی یا کسانی پیوند بده ، این حس لطیف راضی بودن به وجودت راه پیدا می کنه و وقتی کامل می شه که بدونی ، سر حلقه ارتباطت ، که آدمهای  نازنین زندگی تو هستند ، خوشبختند … می بینی؟
همه چیز بهم وصله … بعدش تلاش می کنی ، که بتونی به این خوشبختی برسی … تلاش ، امید ، رضایت و رفتن ….

Sunday, October 7th, 2007

فکر می کنم یه جمله طلائی هست که اگه ما آدما بتونیم همیشه بهش توجه کنیم ، دنیا جای قشنگ تری واسه زندگی می شه . اینکه “ با دیگران اونطور رفتار کن که می خوای باهات رفتار بشه “  … من خیلی وقتا بوده حرفائی زدم یا کارائی کردم که بعدش بخودم گفتم اگه جای طرف مقابلم بودم چه احساسی داشتم ، بعدش شرمنده می شم که چرا اینقدر بی پروا باعث می شم کسی برنجه … واقعا گاهی بد رفتار کردن کار راحتی می شه …

- این فیلم  Pan’s Labyrinth رو جدیدا دیدم . با اینکه طرفدار فیلمای تخیلی نیستم ولی این فیلم خیلی عالی تونسته بود واقعیت و رویا رو به هم پیوند بزنه …

- کتاب بابا گوریو هم جدا کتاب محشریه … چقدر عالی روابط انسانها رو بیان می کنه .

- و اینکه :
“هیچ وقت فکر کرده بودی که هر تکه سنگ قسمت کوچکی از زمینه؟ شاید هیچ وقت نمیدونی که با بر داشتن اون داری تکه ای از زمین رو جدا می کنی! تو خلقت رو دست کم میگیری ولی سنگ با خلقت یه همچین کاری نمی کند.”

یاستین گوردر