Wednesday, September 19th, 2007
- نمی دونم چرا اینقدر خسته و بی حوصله ام … نمی دونم … گاهی اوقات آدما اینجوری می شن … توی این مواقع آدم از چیزی لذت نمی بره و این خیلی بده . چون آگاهانه دقایق عمرمون رو پشت سر می ذاریم در حالیکه واقعا زندگی نکردیم …
- دارم فکر می کنم به کارائی که تا حالا کردم ، کارائی که نتونستم انجام بدم و اونائی که آرزو دارم در آینده انجامشون بدم … فکرشو کن ، همیشه یه جوری به آینده نگاه می کنیم که انگار از زندگیمون خیلی مطمئنیم ولی اگه یهو عمرمون تو همین لحظه تموم شه ، شاید خودمونو خیلی متضرر ببینیم .
- یه ماه رمضون دیگه هم اومد … ماهی که من عاشق لحظات افطارش هستم و اون مناجاتهائی که روح آدمو پرواز می ده . دارم فکر میکنم که چقدر افکار آدما تو زندگیشون دستخوش تغییر می شه . قبلا شایدعبادت کردن فقط برام حکم وظیفه رو داشت ولی حالا … حالا امیدوارم که بتونم حضورشو درک کنم . امیدوارم بتونم عاشق باشم . چرا که واقعا به این نتیجه رسیدم که اگه عشق نباشه ، خیلی زود گمراه می شی . تنها منطق ، نمی تونه راهبر کاملی باشه . یه جاهائی فقط باید دل بسپری … هر چند که من هنوز نتونستم اینکارو بکنم . نتونستم خودمو جدا کنم از هر چی غیر اونه ، وقتی که می خوام با او باشم . اینجور مواقعه که می گم کاش یه جای دور بودم یه جائی که فقط من باشم و اون … ولی ، می دونم که واسه بودن باهاش هیچ جای خاصی لازم نیست . چرا که از من به من نزدیک تره … فقط باید دلم رو خالص کنم … کمکم کن … منو از بند این همه تعلقات رها کن … بهم یاد بده چطور زندگی کنم …