Archive for August, 2007

Monday, August 27th, 2007

دوباره گیر کردم … خدای من  ، خیلی بده وقتی که از خواب پا می شی بجای اینکه آرامش داشته باشی ، ته دلت مضطرب باشی … نمی دونم .. واقعا نمی دونم باید چیکار کنم .. اینجور موقعهاست که آدم می تونه بفهمه چقدر “انسانه “  … چقدر هوشیاره .. و اینکه توکل کردن یعنی چی …  خدایا کمکم کن بدونم به چی باید ارزش بدم …

من مست مي عشقم هشيار نخواهم شد         وز خواب خوش هستي بيدار نخواهم شد

 امروز چنان مستم از باده ي دوشينه        تا روز قيامت هم هشيار نخواهم شد

تا هست ز نيك و بد در كيسه ي من نقدي        در كوي جوانمردي عيّار نخواهم شد

آن رفت كه مي رفتم در صومعه هر باري        جز بر در ميخانه اين بار نخواهم شد

از توبه و قرّابي بيزار شدم، ليكن        از رندي و قلاّشي بيزار نخواهم شد

چون يار من او باشد بي يار نخواهم ماند        چون غمخورم او باشد غمخوار نخواهم شد

تا دلبرم او باشد دل بر دگري ننهم         تا غمخورم او باشد غمخوار نخواهم داشت

چون ساخته ي دردم در حلقه نيارامم         چون سوخته ي عشقم در ناز نخواهم شد

تا هست عراقي را در درگه او بازي        بر درگه اين و آن بسيار نخواهم شد

عراقي همداني

 

Monday, August 20th, 2007

می نویسم که یادم بمونه …

تو : زندگی رو معنی کن ، هدفش چیه ؟

من : گفتن معنیش به شرایط خود آدم بستگی داره . گاهی یه سرگرمیه و گاهی  بشدت هدفمند . زندگی پیمودن یه راهه . که آخرش واسه هر کسی خاصه . واسه من زندگی فرصت دیدن و لمس کردن ، واسه رسیدن به حقیقت .

تو : حقیقت حرف سنگینیه ، طلب کردنش از شک نشات می گیره . به نقطه فکر کردن هم آدم رو محدود می کنه . شاید رضایت ،  وحدت هستی باشه ، جزء از کل بهتره . 

من : ولی آدم به فقط شناخت  جزء قانع نمی شه .

….

Friday, August 17th, 2007

بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی    خوش باش زانکه نبود این هر دو را زوالی

در وهم می نگنجد کاندر تصور عقل    آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی

 شد حظ عمر حاصل گر زانکه با تو ما را    هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی

آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی    وآن دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی

چون من خیال رویت جانا به خواب بینم    کز خواب می نبیند چشمم بجز خیالی

رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت    شد شخص نا توانم  باریک چون هلالی

حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی    زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی

… نوشتم که یادم باشه ….

Tuesday, August 14th, 2007

“دراین زندگی از همه چیز میتوان چشم پوشید، چشم پوشیدن فریبنده‌ترین طریقه‌ی از دست دادن است، همه چیز مگر یک چیز. آنچه می‌خواهم به شما بگویم گفته‌ی مادربزرگم است،چند ساعتی پیش از مرگش این را به من گفت. زنی بود روستایی، تنها زن کمونیست دهکده‌اش، در تمام عمر، بدبختی به سرش باریده بود. بچه‌ای معلول، یکی دیگر که در اردوگاه کار اجباری مُرد، بیماریها و فلاکت انگار از آسمان می‌بارید. یک روز آن موقع دوازده سیزده سال داشتم، از او پرسیدم: مامان بزرگ چه چیزی در زندگی از همه مهمتر است؟
جوابش را فراموش نکرده‌ام، فقط یک چیز در زندگی به حساب میآید کوچولو، و آن نشاط است. هیچ وقت اجازه نده کسی آنرا از تو بگیرد.”

این جملات رو از یه وبلاگ خوندم که مربوط به کتاب دیوانه بازی هست … نظر شما چیه  ؟  من بهش فکر کردم …  یه جورائی هم بهش معتقدم … دیروز به جائی رسیده بودم که هر از چند گاهی نا خواسته بهش فکر می کنم و اون اینکه آیا زندگی حقیقتا چیز با ارزشی هست ؟ آیا ما مجبور به پذیرش اون شدیم ؟  و اینکه چقدر باید به خوش بودن و لذت بردن در اون بها داد ؟ … هیچوقت نمی خوام که در این سئوالاتی که شاید گاها براشون جوابی نداشته باشم ، غرق بشم … برام خوشایند نیست و انرژی منفی بهم می ده … ولی از اونجائی که به وجود نیروی برتر ایمان دارم ، دلگرم می شم از اینکه اون می فهمه … فکر میکنم که باید از تمام شادیهائی که در ثانیه های زندگی می تونم داشته باشم و می تونم ببینمشون ، استفاده کنم …او شادیها رو داده واسه اینکه ما بتونیم بفهمیم …  نمی دونم چی پیش میاد و چطور ادامه می دم ، ولی نمی خوام ترس داشته باشم … چون می دونم نمی ذاره قدم از قدم بردارم … نمی دونم آیا قدرت ریسک در انتخاب یک روش زندگی آگاهانه رو خواهم داشت یا نه … ولی …  زهرا خودت باش و به فکر و احساست  اعتماد کن …

 

Wednesday, August 8th, 2007

الان در موقعیتی هستم که احساس می کنم از همه چیز دور شدم … حتی از خودم …

Monday, August 6th, 2007

خیلی بده که  قدر چیزی رو که داری ، ندونی …. هوشیاری به اینه که بدونی هر لحظه چطور باید رفتار و فکر کنی ….

Wednesday, August 1st, 2007

موندن بین بودن و رفتن … موندن بین خواستن یا نخواستن … موندن بین …. خدای من … می دونم که زیبائی زندگی به همین اختیار انتخابها و درک اونهاست … ولی تو که بزرگترینی … تو که منو از من بهتر می شناسی … خودت می دونی که این بنده کمترینت ، کم آورده … خدایا … من این حصارها رو نمی خوام … نمی ذارن اونطور که می خوام ببینمت …  خدایا … دارم کدوم طرفی می رم … … چی درسته ؟؟؟ بهم بگو … ازم نخواه  تنهائی بهش برسم … نمی دونم ، شاید اگه اشتباه هم کنم تو هوامو بازم داشته باشی …  من از پرده هائی که نمی ذارن درست ببینم ، متنفرم …

* “اجازه ندید چیزی براتون عادت بشه . این خصلت به شدت ما آدمها رو آسیب پذیر میکنه “   … تا بحال بهش فکر کردین ؟؟ جدا همینه … این
عادتهاست که سنتها رو پایدار می کنه .. سنتهائی که حقایق رو درون خودشون مدفون می کنند …