Monday, August 27th, 2007
دوباره گیر کردم … خدای من ، خیلی بده وقتی که از خواب پا می شی بجای اینکه آرامش داشته باشی ، ته دلت مضطرب باشی … نمی دونم .. واقعا نمی دونم باید چیکار کنم .. اینجور موقعهاست که آدم می تونه بفهمه چقدر “انسانه “ … چقدر هوشیاره .. و اینکه توکل کردن یعنی چی … خدایا کمکم کن بدونم به چی باید ارزش بدم …
من مست مي عشقم هشيار نخواهم شد وز خواب خوش هستي بيدار نخواهم شد
امروز چنان مستم از باده ي دوشينه تا روز قيامت هم هشيار نخواهم شد
تا هست ز نيك و بد در كيسه ي من نقدي در كوي جوانمردي عيّار نخواهم شد
آن رفت كه مي رفتم در صومعه هر باري جز بر در ميخانه اين بار نخواهم شد
از توبه و قرّابي بيزار شدم، ليكن از رندي و قلاّشي بيزار نخواهم شد
چون يار من او باشد بي يار نخواهم ماند چون غمخورم او باشد غمخوار نخواهم شد
تا دلبرم او باشد دل بر دگري ننهم تا غمخورم او باشد غمخوار نخواهم داشت
چون ساخته ي دردم در حلقه نيارامم چون سوخته ي عشقم در ناز نخواهم شد
تا هست عراقي را در درگه او بازي بر درگه اين و آن بسيار نخواهم شد
عراقي همداني