Wednesday, July 25th, 2007
عجب هوائی شده … یادم نمیاد تا بحال اینطور تابستونی دیده باشم . هوا که مثل بهاره ….
…. ما آدما گاهی خودمون هم یادمون میره دقیقا دنبال چی هستیم … جدی می گم … می بینی که چیزی که تو فکرت بوده ، در معرض چیزای دیگه قرار گرفته … می بینی که چارچوبائی که داشتی ، دیگه راضیت نمی کنن ، خیلی سخته … کندن از عادات سخته … و یه “انسان ” ، واقعا تا کجا اجازه آزاد بودن داره ؟؟؟
گاهی خیلی قاطی می شم … دلیلشم اینه که نمی تونم تطابق پیدا کنم بین آنچه بهش فکر می کنم و اونچه که می تونه حقیقت باشه … کاش بتونم همیشه خودم باشم …
“وقتِ آن شيرين قلندر خوش که در اطوار سير
ذکر تسبيح ملک در حلقهی زنار داشت “
و اینکه : “زندگی مثل شطرنج میمونه
اگه بازی بلد نباشی، همه میخوان یادت بدن
اما اگه خوب بازی کنی، همه میخوان شکستت بدن!!!”