Saturday, April 28th, 2007
داشتم به این فکر می کردم که هر چقدر که بروز عصبانیت در وهله اول ، بتونه روح عصیانگر آدم رو ارضا کنه ولی واقعا به پشیمونی بعدش و خلائی که بجا می ذاره نمی ارزه …
داشتم به این فکر می کردم که هر چقدر که بروز عصبانیت در وهله اول ، بتونه روح عصیانگر آدم رو ارضا کنه ولی واقعا به پشیمونی بعدش و خلائی که بجا می ذاره نمی ارزه …
زندگی ، یعنی لذت نگاه کردن به پیچکی که با برگای تازه اش به تنه یه درخت پیر ، پیچیده و بالا رفته و توی این بارون بهاری ، خیس شده … خیس خیس …
“باید از این شهر بروم
من که از بازترین پنجره ، با مردم این شهر سخن گفتم
حرفی از جنس زمان نشنیدم …. “
… و آدمی فکر می کنه تا کی می تونه احساس قدرت کنه … تا کی می تونه به چیزائی که داره تکیه کنه …. آیا نمی دونه روزی که موعدش معلوم نیست ، همه چیز تموم می شه ؟ آیا نمی دونه این تنی که الان انقدر بهش می نازه ، روزی نخواهد بود ؟
مطمئنم که روزی ، شاید دور … شاید نزدیک … در جائی … کسی باید جواب دلی که شکست … اشکی که جاری کرد … و بغضی که به گلو نشوند رو بده … اون روز خواهد اومد … دنیا ، تکرار اتفاقاته … بهش اطمینان دارم …
دنیا جای عجیبیه … پر از صحنه های متناقض … پر از نشانه …. هر کسی مفهمومشون رو درک نمی کنه … شاید اگه قلبت پاک باشه اینو بفهمی … شاید اگه قلبت پاک باشه بتونی روشن ببینیشون … شاید …. ولی نمی تونم درک کنم که چرا گاهی نشونه ها ما رو تا یه جائی می برند و بعد … همه چیز می ره تو ابرای سیاه … همه چی مبهم می شه … چرا ؟؟؟
آدما همیشه فراموش می کنند … همه چیز رو .. از این لحاظ اعجاب انگیزند … ولی آیا از چیزی که گذشتند و اونو فراموش کردند ، می تونند ادعا کنند اصلا نبوده ?… آدمها ، فراموش می کنند تا بتونن زندگی کنند ، تا بتونن بگذرند … همین …
“در چشمانم تنهایی ام را پنهان می کنم
در دلم دلتنگی ام را…
در سکوتم حرف های نا گفته ام را…
در لبخندم غصه هایم را
دل من چه خردسال است
ساده می نگرد….ساده می خندد…ساده می پوشد.. ..
دل من از تبار دیوارهای کاهگلی است
ساده می افتد…ساده می شکند…و ساده می میرد
دل من تنها …سخت می گرید”
و من این سادگی رو دوست دارم …
هیچ کس بجز “انسان” دنیا رو سیاه نمی کنه و هیچ کس بجز اون حرمت عشق رو نمی شکنه ….
« نمی توانی به بشر چیزی بیاموزی. تنها می توانی او را یاری دهی تا آن را درون خود بیابد.»
( گوته)
دلم پر آشوبه …. پر از غوغا … می گفتم نمی دونم چقدر بالا اومدم … چون ابرای زیر پام نمی ذارن که اینو بفهمم … از خستگی راه هم نمی تونم بفهمم ، آخه یه آدم عجول مثل من ، گاهی زود خسته میشه … خدای بزرگ من … کمکم کن … بهم قدرت بده که ظرفیتشو داشته باشم … بهم قدرت بده وقتی به پشت سرم نگاه می کنم … بعد از چند روز … بعد از چند ماه … بعد از سالها …. افتخار کنم … به تلاشی که کردم … به خاطر اونچه که از کنارش بی اعتنا رد نشدم … به خاطر اونچه که دریغ نکردم … به خاطر ….
“چنین یگانه که خواهد زیست ؟
چنین یگانه که باید بود
چنین یگانه که من بودم
ای مهربان
که خواهد زیست ؟
چنین یگانه و ناخرسند
و این چنین خشنود
به شادمانی دوست
اینچنین مهربان که منم
که می تواند زیست؟“ م . آزاد
ارزشمندترین چیز تو دنیا ، توجه به “خود“ هست …. اشتباه نکنید ، با خودخواهی خیلی فاصله داره … اینکه خودتو بشناسی و بدونی باید پاسخگو باشی به آنچه که به تو عطا شده … آنگاه به تمام وجوه خودت دقت خواهی کرد … حتی الامکان چیزی رو نادیده نمی گیری … دیگران رو دوست خواهی داشت ، چون خودتو دوست داری … و عاشق خواهی شد چون خواهی دونست که لیاقتشو داری و نتیجتا “فرصت عاشق شدن” رو از خودت نمی گیری …
“زندگي تفسير سه کلمه است: خنديدن ، بخشيدن و فراموش کردن. پس بخند….ببخش……و فراموش کن”