امروز دومین روز کاری من تو این جای جدید هست . نمیدونم بگم دقیقا چه احساسی دارم …
- اگه خدا بخواد یه خونه نقلی ولی خیلی زیبا پیدا کردیم . یه خونه ای که میشه زمستوناش باریدن برف رو از اون بالا دید … جلوی شومینه اش لم داد … و میشه عاشق تر شد …
- هیجان رفتن به یه جایی که اولین خونه من با همسر عزیزمه خیلی زیاده ولیکن دور شدن از مه جونم ، یکی از سخت ترین کارهای زندگیم هست . بودن با اون یه اتفاق خوب در زندگیم بود که نمیدونم بابت چه خوبیم ، خداوند بهم عطا کرد . گاهی فکر میکنم کاش میشد بعضی چیزا رو طولانیتر کرد تا لذتها بیشتر درک بشه . دوست خیلی خوبم ، منو به خاطر همه کاستیهام ببخش … چیزایی که اینجا نمیتونم بهت بگم . ولی همیشه تو ذهنم هست . مخصوصا منو به خاطر کارایی که تو دوست نداشتی و من همش انجام میدادم ببخش . شاید بقیه بتونن با این قضیه جدا شدن کنار بیان ولی من نمیتونم …
- امروز از شنیدن خبر فوت محمد نوری ، چشمام پر از اشک شد . متاسفم …
- دارم کتاب خنده در تاریکی ناباکوف رو میخونم . تا اینجاش که بد نبوده .