June 29th, 2009
نوشته آقای دکتر شیرزاد ، شاید حرف دل خیلیای ما باشه : خاموشی موقت احمدی نژاد
نمی دونم نوشته انصار نیوز راجع به استاد شجریان رو خوندین یا نه . من اسم این قبیل حرفههای فاطمه رجبی گونه رو گذاشتم ” دُر افشانی های بیمارگونه ” … من واقعا موندم اینا این همه توهین و فحش رو چطور می تونن تو هر جمله جا بدن . توانایی می خواد این کار …
Posted in Personal | No Comments »
June 20th, 2009
تو این وضعیت در هم بر هم که آدم حوصله خودشم نداره ، یه چیزی رو فهمیدم . هر مشاجره ای که پیش میاد ، بیشتر مطمئن می شم که از من بهتری . و این مایه خوشحالی منه …
- این سریال لاست عملا منو معتاد کرده . عجب بازی قشنگ و حرفه ای دارند . موندم این هنرپیشه های ایرانی چرا نمی نونن یه کم مثل این بازیگرا با احساس واقعی بازی کنند . فکر کن ، دیروز همه داشتن صحبتهای رهبر رو که قاعدتا این هفته خیلی مهم بوده رو گوش می کردن ولی من … داشتم لاست می دیدم . اونم 4 قسمت !!!
Posted in Personal | No Comments »
June 15th, 2009
وضعیت تاسف باره… غم انگیزه و دردآور …
Posted in Personal | No Comments »
June 1st, 2009
- وقتی یه عالمه برنامه داری ولی حوصله انجام دادنش رو نداری ، چیکار باید بکنی ؟ … نمی دونم این ترس لعنتی از آینده ، باعث میشه فقط باز بمونم . از خیلی چیزا …
- خب ، به سلامتی و میمنت انتخابات هم نزدیکه و باز هم قراره رای به کسی بدیم تا یه وقت اون که نمی خوایمش رای نیاره ، خنده داره واقعا . هیچ کدوم از کاندیداها به معیارهایی که من دوست دارم رئیس جمهور کشورم داشته باشه ، نزدیک نیستند ولی خب واسه بدتر نشدن اوضاع باید کاری کرد . و فکر می کنم بین 4 گزینه موجود ، موسوی از بقیه بهتر باشه . هر چند واقعا نمی دونم اگه رئیس جمهور بشه ممکنه راههای اشتباهی رو انتخاب کنه که در نهایت مردم بازنده نهایی بشن ؟ باید امیدوار بود اینگونه نباشه و یا حداقل بردهای مردم بیشتر از باختهاشون بشه . به امید روزی که کرامت انسانی بزرگ شمرده بشه .
Posted in Personal | 4 Comments »
May 16th, 2009
- خیلی خسته ام … کاش میشد دور شد …
Posted in Personal | 3 Comments »
April 29th, 2009
- یه موقع هست یه چیزی رو می خوای ولی وقتی بهش می رسی دست و دلت میلرزه که آیا واقعا انتخابش کنی یا نه . کلا تغییر وضعیت در هر چیزی سخته .
- افسانه شخصی … یادمه وقتی راجع بهش تو کتاب کیمیاگر می خوندم ، حس می کردم چقدر میشه دنیا رو پر از هیجان و زیبایی دید . ولی خیلی وقت بود دیگه یادش نبودم . علتش هم اینه که یه موقع میرسه که احساس میکنی فقط باید پاتو رو یه زمین محکم بذاری . هر چند چیزی باشه که دوستش نداری . حالا که دوباره یاد افسانه شخصیم افتادم ، موندم که تا کجا میتونم بهش پایبند باشم ؟ تا کجا میتونم کارایی رو که بهش علاقمند هستم انجام بدم و نه اونایی رو که مجبورم …
“کسی که با افسانه شخصی اش زندگی می کند . هر آنچه را که لازم است را می داند . تنها یک چیز می تواند تحقق یک رویا را غیر ممکن سازد : ترس از شکست . “
“ اگر هم در مسیر افسانه شخصی ات بمیری بسیار بهتر از مردن همچون میلیونها آدم دیگر است که هرگز نمی دانند افسانه شخصی وجود دارد”
- آهنگای افشین مقدم رو خیلی دوست دارم . مخصوصا ترانه زمستون و گذشته رو . یه جورایی یاد خودم میفتم .
- پ . ن : گاهی حتی بودن در بهترین نقطه دنیا و داشتن بهترین امکانات نمی تونه از یه آدم ، انسان بسازه . واسه داشتن کمالات چیزی فرای از تحصیلات لازمه .
Posted in Personal | 6 Comments »
April 21st, 2009
- انگاری دنیا داره یه جورایی وارونه می شه … باور کن !
- با استادم تو دوره لیسانس صحبت می کردم و از دغدغه هام گفتم . می گفتند شما کامپیوتریها همیشه بهترین الگوریتمها رو واسه برنامه هاتون می نویسید ولی بدترین الگوریتم رو واسه زندگی خودتون می نویسید … فکر میکنم یه جورایی درست می گفتند …
Posted in Personal | 5 Comments »
April 14th, 2009
- همیشه متنفر بودم از اینکه کاری رو اشتباه بکنم و یا موقعیتی رو از دست بدم و بعدش حسرتشو بخورم … این روزا درگیر همچین چیزی هستم و فقط هم تقصیر خودمه ….
Posted in Personal | 3 Comments »
March 31st, 2009
- فکر کن ، روز 11 فروردین چه برفی داره میاد … البته واقعا جای شکرگزاری داره اگه این بارشها بتونه یه کم این زمین تشنه رو سیراب کنه …. دیروز برگشتم . خانواده ام خیلی اصرار داشتند که تا 13 بمونم ولی احساس می کردم که باید بیام تا یه کم به کارام برسم . از اون سالی که وارد دانشگاه شدم تا بحال ، دیگه نمیدونم به کجا تعلق دارم . خیلی سخته . گاهی با خودم میگم که من نخواهم گذاشت بچه ای که ممکنه در آینده داشته باشم از من دور بشه ولی بعدش می گم مگه میشه با سرنوشت مبارزه کرد ؟ مگه میشه جلوی آرزوها و تصمیمات کی رو گرفت ؟ مگه من راه خودم رو نرفتم ؟
- از وقتی درباره دشت هویج شنیدم ، خیلی دوست دارم برم و اونجا رو ببینم . کاش این روزای تعطیل امکانش پیدا بشه .
Posted in Personal | 3 Comments »
March 18th, 2009
- امروز ساعت 4:30 بلیط دارم . فردا عیده … دارم به سالی که گذشت فکر می کنم و اینکه آیا هیچ پیشرفت اخلاقی تو این سال داشتم یا نه . شاید یه کم - خیلی کم - صبورتر شدم ولی همچنان احساس می کنم راه زیادی برای انسان واقعی بودن در پیش دارم ولی آیا این زمان محدود عمر این اجازه رو میده ؟ هر چند لابد اندازه خواهد بود چون خداوند حساب کتاباش ، به قول مریم ، ناجور دقیقه ..
خدای عزیزم ، نگهدارنده آسمانها و زمین ، لطفا هیچوقت بنده هاتو به حال خودشون وانگذار ، هر چند کسانی باشند مثل من ، توبه کننده و توبه شکن … و اینکه بهم بفهمون چرا به این دنیا اومدم … خدایا کمک کن همیشه یاد تو بهترین چیزی باشه که می تونم انتخاب کنم … بابت همه چیز ممنونم …
پ . ن 1: دیشب بعد از مدتها یه چهارشنبه سوری درست حسابی داشتم . با کلی ترقه و فشفشه و مهماتی که اسمشونو نمی دونم و … البته با کلی خاطره
پ . ن 2. باور کن خیلی سخته وقتی می خوای با کسی مخالفت کنی اما عمیقا دوستش داری ..
Posted in Personal | 2 Comments »