July 29th, 2008

- گاهی اونقدر در روزمرگیها و گرفتاری و دلمشغولیها که بعضا شاید به ما تحمیل می شه ، غرق می شیم که بزرگی روزها و لحظات رو از یاد می بریم … امشب ، شب بزرگیه … نمی دونم آیا ممکنه به جائی برسیم که این بزرگیها رو درک کنیم یا نه …

July 26th, 2008

- دیروز واسم یکی از خاطره انگیزترین روزهای عمرم بود … پر از تصاویر زیبا ، پر از حرفهای ناب، پر از احساسات خوب ، پر از مهربونی و …. پر از آرزوهای رنگی … واقعا مهربونی تنها چیزیه که همیشه به دل می شینه …

” من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد 

                                          که چرا انسان ، این دانا ، این پیغمبر

                                                             ره نبرده است به اعجاز محبت …”                                      

 

 

July 20th, 2008

- امروز یکی از قشنگترین روزهای تابستون بود . با وجود گرمای کلافه کننده این فصل ، صبح امروز خیلی لطیف و خنک بود .

- واقعا نمی شه فهمید راهی که صد در صد درسته ، توی زندگی کدومه … شاید فقط باید امیدوار بود که داریم درست می ریم …

 

July 8th, 2008

- مستقل بودن ، روی پای خود ایستادن ، برای رسیدن به هدف مبارزه کردن و … بهائی داره که گاهی سنگینی اون روی شونه هامون احساس می شه . می خوای کم نیاری ، می خوای ضعیف نباشی و می خوای کسی رو ناراحت نکنی … یه دستی همیشه برای کمک کردن هست …

June 24th, 2008

- کلمه “مادر” از نظر من زیباترین و مقدسترین واژه است … روزت مبارک .. بابت همه احساسات خوبی که با فکر کردن به تو در وجودم پدید میاد ، ازت ممنونم ….

June 1st, 2008

- هوراااا ، من این هفته می رم خونه ….

 - 2 روز پیش کتاب وانهاده نوشته سیمون دوبواری رو خوندم … خیلی ناراحت کننده بود . داستان خیانت یه مرد به همسرش بعد از سالها زندگی مشترک و در حالیکه زن فکر می کرده پیوند بین اونا جاودانیه . نمی دونم واقعا توی شرایطی که کسی که فکر می کردیم دوستمون داره ، رهامون کنه ، چکاری می شه کرد . شاید هیچکار … ولی یه چیزی رو می دونم ، عشق و دوست داشتن نیاز به مراقبت داره وگرنه اگه درگیر گذشت زمان بشه بدون بهبود ، احتمال نابود شدنش هست . کاش همیشه بتونیم راجع به احساساتمون حرف بزنیم ….

 

May 21st, 2008

یادمه یه روز از یه دوست عزیز پرسیدم آیا از وضعیتت راضی هستی ؟ و اون گفت : انسان ، این موجود دو پا آیا هیچ وقت راضی میشه ؟ … الان من به این حرف رسیدم . اینکه یه روز در آرزوی داشتن چیزی هستی و وقتی که بهش می رسی ، یهو یادت می ره که آرزومندش بودی و باز یه چیز دیگه می خوای …

* مه جونم واسه تولدم یه کتاب بس نفیس و ارزشمند هدیه داده ، رباعیات خیام … مقدمه کتاب منو به یه عالم دیگه برد . و فکر کردم که جدا چقدر من و دنیام و احساسم کوچیکه و چقدر نیاز به بزرگ شدن داره … کاش می فهمیدم ، خیلی خیلی بیشتر از اونی که الان …  خیام ، موقع مرگش این جمله رو می گه : خدایا ، من تو را به اندازه توانائیم شناختم ، معرفت من به تو تنها راه آمرزش منست بسوی تو …

 

 

May 7th, 2008

یه روز دیگه مونده به اینکه من 26 سالم تموم بشه … یه سال دیگه هم گذشت … این 2 روزه خیلی حال عجیبی داشتم ، چرا که متحیر بودم در این گذشت سریع عمر و فرصتهائی که میره و جز حسرت چیزی نمی تونیم براش داشته باشیم .. می دونم که باید در حال زندگی کرد ، ولی وقتی تصور سالهای آینده رو می کنم و اینکه آیا اون موقع واقعا توانائی دارم که رویاهامو محقق کنم یا نه ، حالم بد می شه …

- یه آدم با رویاهاش زنده هست ، اگه اونو ازش بگیرند ، ممکنه به ورطه پوچی برسه …

 

May 3rd, 2008

قاعدتا امسال خیلی چیزها در زندگی من مشخص می شه و تغییر خواهد کرد … تا خداوند چی بخواد …

April 30th, 2008

توی این هوای گرم که از آسمون خدا بارونی نمی باره و فقط ابرای اون باعث دلخوشیه ، بد جوری به سرم هوای یه مسافرت زده … یه مسافرت به یه جای سرسبز .  چقدر مسافرت کردن به جاهائی که عشایر اونجاها ییلاق می کنند رو دوست دارم …  با یه کوله پشتی ، یه دوربین و یه بوم نقاشی …  شاید سخت باشه ولی حتی تصور کردنش هم دلم رو پروانه ای می کنه …