August 9th, 2010

 اینم یکی از تابلوهای من :)

horse.jpg

August 2nd, 2010

امروز دومین روز کاری من تو این جای جدید هست . نمیدونم بگم دقیقا چه احساسی دارم …

- اگه خدا بخواد یه خونه نقلی ولی خیلی زیبا پیدا کردیم . یه خونه ای که میشه زمستوناش باریدن برف رو از اون بالا دید … جلوی شومینه اش لم داد … و میشه عاشق تر شد …

 

- هیجان رفتن به یه جایی که اولین خونه من با همسر عزیزمه خیلی زیاده ولیکن دور شدن از مه جونم ، یکی از سخت ترین کارهای زندگیم هست . بودن با اون یه اتفاق خوب در زندگیم بود که نمیدونم بابت چه خوبیم ، خداوند بهم عطا کرد . گاهی فکر میکنم کاش میشد بعضی چیزا رو طولانیتر کرد تا لذتها بیشتر درک بشه . دوست خیلی خوبم ، منو به خاطر همه کاستیهام ببخش … چیزایی که اینجا نمیتونم بهت بگم . ولی همیشه تو ذهنم هست . مخصوصا منو به خاطر کارایی که تو دوست نداشتی و من همش انجام میدادم ببخش . شاید بقیه بتونن با این قضیه جدا شدن کنار بیان ولی من نمیتونم …

- امروز از شنیدن خبر فوت محمد نوری ، چشمام پر از اشک شد . متاسفم …

- دارم کتاب خنده در تاریکی ناباکوف رو میخونم . تا اینجاش که بد نبوده .

July 25th, 2010

روزای پر مشغله ای رو پشت سر میذارم ولی میدونم همش بخوبی تموم میشه . خدا رو شکر میکنم که کنارمی.

June 30th, 2010

دیشب حین اینکه داشتم وسایلای قدیمیمو مرتب میکردم چشمم  به یه دفترچه قدیمی افتاد ، مال حدود 5 سال پیش .تو بعضی صفحاتش نوشته هایی داشتم که بنظر میرسید موقعی که ذهنم مشغول بوده  و شاید پریشان ، اونا رو نوشتم . خیلی برام جالب بود ، دغدغه هایی که حالا برام  کاملا حل شده و  تنهایی هایی که حالا دیگه پر شده … واقعا چقدر اون موقعها احساس تنهایی میکردم … 

- دارم کتاب عقاید یه دلقک رو میخونم . کتاب جالب و پرمحتوایی هست. به قولی یکی از تاثیرگذارترین رمانهای قرن بیستم .

- دنبال اینم که کارم رو عوض کنم . شاید به نظر بعضیها بی عقلی باشه ولی در موردش فکر کردم و دلایل خودم رو براش دارم . امیدوارم بتونم محکم قدم بردارم . 

June 23rd, 2010

Sometimes telling a pleasant sentence , showing your inside feeling , a caress , or a kiss can be an effective thing you can do , but ,I don’t know why a lot of people don’t know it ??!! maybe it’s because of their proudness . you can’t find it out exactly anyway…

June 12th, 2010

فیلم طلا و مس یکی از بهترین فیلمهای ایرانی اخیر بود که دیدم . بازی ساده و روان ، بدور از ابتذال و همچنین نشان دادن احساسات عاشقانه یک زوج که متاسفانه به علت یه سری مسائل خیلیها به این نوع عشق بدبینند . معصومیت خاصی که در بازی بهروز شعیبی بود ، آدم رو متاثر میکرد . همچنین سخنان شیوای استادی که ما هیچوقت نمیبینیمش ولیکن بر دل مینشینه.

- آره دیگه ، امروز 22 خرداده . و فعلا بدون هیچ اتفاق خاصی . 22 خرداد با طعم جام جهانی فوتبال و یه زخم یادگاری از پارسال این موقعها روی پای من ، که نمیدونم کی می خواد پاک بشه …

May 31st, 2010

دارم سعی میکنم اگه خدا بخواد یه تغییراتی برای خودم  بوجود بیارم . بازم همون بحث فرصتها و ارزش اوناست .

  - این هفته میرم خونه . در حقیقت یه جورایی پرواز میکنم به سمت خانواده . فقط خدا میدونه چقدر دلتنگ پدر و مادرم هستم . یه چیز جالبی که هست اینه که مادرم واسه من همیشه یه زن 35 ساله پرانرژی هست . با اینکه سالها پیش این سن رو پشت سر گذاشته ولی واسه من بازم همینطوریه . احساس میکنم یه اتفاقی سالها پیش افتاده که این موضوع رو در ذهن من تثبیت کرده . یا شاید چون در اون سن تونستم خودم رو بشناسم . نمی دونم … و اینکه ، فقط خدا میدونه چقدر خوشحالم که این راه رو با تو همسفرم …

May 19th, 2010

خداییش بعضی وقتا خودمم نمی دونم باید چیکار کنم و چه تصمیمی بگیرم … اما یه چیزو خوب فهمیدم ، آدما هیچوقت از موقعیتی که دارند راضی نیستند .

- من یه سری قواعد دارم که تو رفت و آمدام بهشون رسیدم . یکیشون اینه : هرگز تاکسی که باید پشت بشینید اونم کنار دو تا آقا ، سوار نشید چون احتمالا تا آخر مسیر به خودتون فحش میدید و از بس دستگیره در رو بغل میکنید ، آخرش کوفته میشید  و ایضا کنار یه خانم چاق که سنش هم بالا باشه و یه آقا هم نشینید . 

May 9th, 2010

بازم یه 19 اردیبهشت دیگه و یه سال دیگه که از عمرم گذشت . سالی که برام گذشت پر از ماجراهای مختلف بود . بعضیاش غمبار ، بعضیاش تحقیر کننده ، بعضیاش پر افتخار و بعضیاش شادی بخش . و مطمئنا نقطه عطف زندگی من هم بوده . هر چند در درون خودم حس بزرگ شدن ندارم ، حس اینکه خانمانه رفتار کنم رو ندارم و هنوزم دلم میخواد بچگی کنم ولی خب ، احساس می کنم دید بیرونی که به من میشه ، حس گذشت سالها رو بهم میفهمونه . 

- چند روز پیش ، بچه دوستم متولد شد و من بابتش رفته بودم بیمارستان تا پیشش باشم . لحظه عجیبی بود که تا حالا ندیده بودم . و جالب اینکه متوجه شدم حس نابیه مادر شدن …

April 27th, 2010

گاهی واقعا دلت میخواد بری … حالا عملی کردنش بستگی به این داره که چقدر شجاعت تغییر داشته باشی . نمی دونم من این شجاعت رو دارم یا نه .

- فیلم Shutter Island رو دیدم . اونطور که راجع بهش شنیده بودم ، ترسناک نبود . ولی بازی دی کاپریو عالی بود . صحنه پردازیهای جالبی هم داشت . ولی خب ، در کل فیلمی نبود که دلم بخواد یه بار دیگه هم ببینمش .