February 29th, 2012

آخر ساله و همه درگیر کارهای سنگین دم دمای عید …هر چند کارهام خیلی زیاده ولی من ناراضی نیستم . گردگیریهای خونه تموم شده . کارهای شرکت بابت تحویل پروژه خیلی زیاد شده . ایشالا که همه چیز خوب پیش بره . فقط منتظرم عید بیاد و برم مسافرت . دور از همه چیز …..

December 26th, 2011

خیلی بده که ناراحت چیزایی باشی که همیشه دوست داشتی تجربه اش کنی ولی نتونستی … بدتر از اون اینه که نمیدونی اصلا اگه فرصتشو داشتی می خواستی انجامش بدی یا نه . زندگی همیشه راههایی رو واسه تصمیم گیری ما باز می کنه . اینکه در اون موقع چه شرایطی داشته باشیم واسه انتخابش خیلی مهمه . اما همیشه هم اون چیزی که بعدها هم تو رو خوشحال می کنه ، ممکنه نشه . نمی دونم این از کم کاری ما آدمهاست یا اینکه باید اینگونه می شد . شاید هم معنی توکل این باشه که در لحظات ناراحتی از خدا بخوای واست بهترینها رو پیش بیاره …به هر حال من الان واسه خیلی چیزا ناراحتم :( ولی می دونم که دارم ناشکری می کنم … 

October 29th, 2011

دو روزه که بی وقفه بارون میاد . یاد کتاب “صد سال تنهایی ” افتادم . هر چند که من عاشق این روزای بارونیم که از پشت پنجره کوهها رو ببینی که مه اطرافشون رو گرفته …خدا رو شکر .

September 25th, 2011

دوباره اول مهر شد و سر و صدای بچه های مدرسه جلوی خونه مون که منو می بره به اون سالهایی که فکر می کردم می تونم بخش زیادی از دنیامو بچپونم توی جا مدادی صورتیم … دیشب تو شهر کتاب عجب غوغایی بود … واقعا چقدر بچگیای ما با بچه های الان فرق می کرد .. چقدر تفریحاتمون و خواسته هامون محدود بود …

- هیچوقت فکر نمیکردم که دلم بسوزه واسه روزهایی از عمرم که سپری میکنم ..ولی حالا دلم برای هر ثانیه اش تنگ میشه … دلم میخواد هر ثانیه اش پیش کسی باشم که دیگه فکر میکنم نصف روحم ، پیش اونه … همش فکر میکنم  کاش بدونم چطور باید باشم … چطور ببینم و چطور لذت ببرم … 

August 21st, 2011

نمیشه امیدوار بود که اون چیزی که واقعا تو دلته ، یا شرایطی که توش هستی رو بقیه متوجه بشن … اونقدر که فکر می کنی شاید همه اون شرایط ، خودخواهی بوده … ولی واسه نجات دادن خیلی چیزا جلو می ری …

August 9th, 2011

همیشه میشه امیدوار به انجام کارهای فوق العاده بود ….

July 2nd, 2011

مرگ خیلی به آدما نزدیکه .. شاید به اندازه یه نفس کشیدن . ولی بازم باورمون نمیشه . یه موقع میاد و یکی از خاطرات بچگیاتو با خودش می بره .. و تو در عجب می مونی از کار دنیا .در عجب می مونی از دوریهایی که قبلا بوده و حالا دیگه نمیشه جبرانش کرد . در عجب می مونی از بی خبریها . از اینکه کسی پشت کنه به ریشه هاش و بره دنبال موفقیتهایی که راه به راه براش پیش میاد . در عجب بمونی که  همه اینها چقدر ارزش داره …اصلا ارزش داره ؟؟؟

June 14th, 2011

چرا اینقدر زندگیا با هم فرق داره ؟؟؟ تا چه حدش رو  میشه آدم بپذیره ؟  فکر کن ، فقط به خاطر دنیا اومدنه . که می تونستی هر جایی بدنیا بیای . در هر کشوری ، در هر خانواده ای .. به هیچ وجه اکتسابی نیست . به هیچ وجه …

May 24th, 2011

روز زن ….!!!! ؟؟؟؟

May 10th, 2011

دیروز یکی از خاطره انگیز روزاهای زندگیم بود … داشتن کسانی که به فکرت هستند و سعی می کنند غافلگیرت کنند تا خوشحال بشی ، حس خوبی داره . هر چند این خوشحالی با بالا رفتن روزای عمرت باشه ;)