May 7th, 2008

یه روز دیگه مونده به اینکه من 26 سالم تموم بشه … یه سال دیگه هم گذشت … این 2 روزه خیلی حال عجیبی داشتم ، چرا که متحیر بودم در این گذشت سریع عمر و فرصتهائی که میره و جز حسرت چیزی نمی تونیم براش داشته باشیم .. می دونم که باید در حال زندگی کرد ، ولی وقتی تصور سالهای آینده رو می کنم و اینکه آیا اون موقع واقعا توانائی دارم که رویاهامو محقق کنم یا نه ، حالم بد می شه …

- یه آدم با رویاهاش زنده هست ، اگه اونو ازش بگیرند ، ممکنه به ورطه پوچی برسه …

 

May 3rd, 2008

قاعدتا امسال خیلی چیزها در زندگی من مشخص می شه و تغییر خواهد کرد … تا خداوند چی بخواد …

April 30th, 2008

توی این هوای گرم که از آسمون خدا بارونی نمی باره و فقط ابرای اون باعث دلخوشیه ، بد جوری به سرم هوای یه مسافرت زده … یه مسافرت به یه جای سرسبز .  چقدر مسافرت کردن به جاهائی که عشایر اونجاها ییلاق می کنند رو دوست دارم …  با یه کوله پشتی ، یه دوربین و یه بوم نقاشی …  شاید سخت باشه ولی حتی تصور کردنش هم دلم رو پروانه ای می کنه …

 

April 23rd, 2008

 یک دست جام باده و یک دست جعد یار 

       رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

April 16th, 2008

خیلی وحشتناکه که بفهمی دنیا از اونچه که تا حالا فهمیدی ، زشت تر و بی رحم تره … هر کسی در پی منافع خودشه …نمی گم نباید در پی نفع شخصی بود. ولی این موضوع نباید طوری باشه که حق کسی رو پایمال کنه …
یه جنگه واسه موندن .. تنازع بقا. دلم می گیره وقتی اینجوری بهش نگاه می کنم .
* گاهی می مونم که چطور بین علایقم تعادل برقرار کنم . به کدوم جنبه زندگیم بیشتر بها بدم . خوب زندگی کردن حق همه انسانهاست .. همه …
* پشیمونم از اینکه برای فوق ، تلاش نکردم .
* من به میزان زیادی زندگی غیر روزمره می خوام.
* یادم میاد بابت اینکه همیشه طالب هیجان بودم  ، گاهی بشدت آرزو می کردم که  باستان شناس بودم . عاشق اون هیجان بعد از پیدا کردن یه تیکه از تاریخ گذشته از زیر زمین بودم ، ولی بعدش که فهمیدم باستان شناسا خیلی باید تو کویر زیر آفتاب بمونند و هی زمین بکنند ، پشیمون شدم و بجاش آرزو کردم که جهانگرد باشم :)

April 12th, 2008

- خداوندا بابت همه چیز ازت ممنونم … بابت زندگی که به من ارزانی داشتی ، بابت دغدغه هام، بابت عزیزترینهام ، بابت احساساتم ، بابت بلند پروازیهام ، بابت داده ها و نداده هات ، بابت صبرت  … و  بابت اینکه فکر می کنم هستی …

April 2nd, 2008

- خب … اینم از سال 86 که رفت … عیدتون مبارک باشه . هیچوقت مثل عید امسال احساس نکرده بودم که عمرم چقدر سریع می گذره … و اینکه هنوز چقدر کار دارم که باید تا قبل از 30 سالگی انجامشون بدم - لااقل خودم فکر می کنم باید تا قبل از اون انجام بشه - 

 - وقتی یه آدم 18 ساله بهت می گه انقدر نیمه خالی لیوان رو نبین ، سعی کن همیشه خوش بین باشی ، تازه می فهمم که گاهی چقدر تو دنیای خودم فرو میرم و از افکار دیگران غافل . داداش کوچولوی من ، تو کی انقدر بزرگ شدی ؟

- نذار بیشتر از این بی تفاوت بشم ….

 

 

March 15th, 2008

- واقعا حالم از هر چی آدم ظاهر بینه به هم می خوره … کسائی که  هزار و یک جور ادعا دارند ولی به وقتش هیچی تو چنته ندارند … خالی خالی  … مثل یه طبل … مثل اینکه هنوز تا آدمیت راه زیادی پیش روست .. رسیدن به جائی که فقط با دیده دل با بقیه روبرو بشیم … جدا متاسفم … 

- جالبه ، یه موقع دلت از دیدن کسی چنان می تپه که می ترسی صداش رو بقیه بشنوند ولی چند سال بعد … هیچ اثری از اون تپیدن نیست … این یعنی بزرگ شدن ، بی احساس شدن ، یا اینکه اون موقعها زیادی بچه بودی … نمی دونم …

March 4th, 2008

این آسمون ابری ، این باد لطیف ، این بوی بهاری …. پر از نوستالژیکه واسه من  ، حسی که باعث می شه زندگی خیلی زیبا بنظر برسه ، حتی اگه اینطور نباشه … و هر روز آرزو می کنیم که شاید بتونیم بهتر باشیم ، بهتر فکر کنیم ، بهتر حرف بزنیم ، بهتر تلاش کنیم و … بهتر لبخند بزنیم …. حتی اگه نتونیم … فقط کاش می شد حرف و عملمون با هم یکی می شد …

- وقتی چیزای خوب و چیزای بدی رو که نمی تونم باهاش کنار بیام لیست می کنم ، و مثل یه فرمول ریاضی جلوش درصد تحملم رو می ذارم ، با لبخند  می گی زندگی که درصدی نیست ، تو دلم به این حرف اعتقاد دارم ، و می دونم من واسه فهمیدن زندگی هنوز خیلی بچه ام ، ولی واسه اینکه ضایع نشم می گم ، آخه نرم افزاریا اینجوری مسائلو می سنجند … خنده داره ، نه ؟ 

 - کتاب “زندگی در پیش رو ” نوشته رومن گاری ، جدا محشره …

 

February 26th, 2008

نمی دونم می شه انتظار داشت که آدم بتونه تغییر کنه اونم وقتی که دیگه بچه نیست و پا به دنیای جوونی گذاشته ؟ …. کاش می دونستم که زندگی رو تا چه حد می شه آسون گرفت …